ازدواج، یعنی همین!

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
 شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
 استاد پرسید: چه آوردی؟
 و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
 استاد گفت : عشق یعنی همین!
 شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
 استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
 شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
 استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
 استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!

/ 6 نظر / 8 بازدید
سارا

سلام چرا نوشته ها پس وپیشن؟ چطور وبت رو تو پرشین بلاگ گذاشتی؟ به منم سر بزن[گل]

مصطفی

سلام وبلاگ جالبی داری یه سر هم به عکسای جدید جعبه بزن موفق باشی...

آسمان سخت

عشق یعنی بی نهایت انتظار سلام دوستان جالبناک من . چرا به روز میشین خبر نمی کنین ؟ [سوال] مطلبتون زیبا بود . البته قبلا چندین بارخونده بودمش . اما بقدری زیبا و با معنیه که چند بارهم بخونم سیرنمی شم . راستی من با یه مطلب کاملا متفاوت به روزم . لطفآ بهم سربزنین . دوتا گل برای دوتا دوست گلم . [گل][گل]

ع ش ق

سلام عالی بود این داستانو قبلآ نشنیده بودم [خداحافظ]

fatemeh

عشق یعنی تنها یک نفر رو ببینی و بس...[لبخند]