"شکل خدا"

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بودبا مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ی مامیده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت. پسر کوچولو هی به مامان و باباش اصرارمی کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودیکنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره. اصرارهای پسر کوچولوی قصه اون قدر زیاد شد کهپدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن. پسر کوچولو که با برادرش تنها شد… خم شد روی سرش وگفت: داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی! بهمن می گی قیافه ی خدا چه شکلیه؟ آخه من کم کم داره یادممیره؟!!!

 http://www.iranelectshop.com

/ 4 نظر / 7 بازدید
دختر و پسرا

سلام چقدر این دنیای بچگی قشنگه چه خوب می شد زندگی کنار بزرگترها خدا رو بیشتر یاد آدم می آورد به جای این که رو به فراموشیش بذاره

سپیده

آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

پرنیــــا

سلام دوستــــــــــــــان. خوبیـــــــن؟ خوشگــــــل نوشتــــــد . خیلــــــــی نـــــاز بــــود. چـــرا ایـــــن نـــینـــــی ها ایـــنقدر خودشــــونو عزیـــز میکنـــن؟[قلب][ماچ] راستـــی اپــــم و منتـــظر حضــــور پر مهرتــــون[گل]

قلم سخن

سلام خیلی جالب بود مخصوصا اون جوجه تیغی ها شکل موشند[لبخند]